- Posted by نوید مردوخ روحانی at ۰۸:۰۷ ب.ظ
- Tag :قرآن
- No comments published
- Filed under: موسیقی, وب
یکى، در پیش بزرگى از فقر خود شکایت مىکرد و سخت مىنالید . گفت: خواهى که ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته که نه . دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمىکنم.
گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مىکنى؟
گفت: نه .
گفت: گوش و دست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز .
گفت: پس هم اکنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است . باز شکایت دارى و گله مىکنى؟!بلکه تو حاضرنخواهى بود که حال خویش را با حال بسیارى از مردمان عوض کنى و خود را خوشتر و خوشبختتر از بسیارى از انسانهاى اطراف خود مىبینى . پس آنچه تو را دادهاند، بس ىبیشتر از آن است که دیگران را دادهاند و تو هنوز شکر این همه را به جاى نیاورده،خواهان نعمت بیشترى هستى

یه چند روزی خبر از اومدن دوباره وبا میدن، پس بر آن شدم مطالبی در این مورد بنویسم:
بیماری وبا واکسن ندارد و علامت عمده آن، اسهال آبکی شدید، همراه با درد خفیف در ناحیه شکم اما بدون خونریزی و دل پیچه و تب است.
توصیه هایی برای پیشگیری از شیوع وبا
- برای پیشگیری از بیماریهای قابل انتقال به وسیله آب و مواد غذایی از جمله بیماریهای اسهال و وبا در منزل، تفریحگاهها، پارکها و در حین مسافرت باید به نکات بهداشتی توجه کنید.
- از یخهای قالبی و کارخانهای غیر بهداشتی استفاده نکنید، زیرا در آب مصرفی، مراحل تولید و عرضه آن احتمال آلودگی به میکروب وبا یا سایر میکروبها وجود دارد.
- هنگام سفر، آب و غذای سالم و مطمئن همراه داشته باشید یا از نوشیدنیها و غذاهای با بسته بندی مطمئن و بهداشتی استفاده کنید و در رودخانهها یا آبهای مشکوک به هیچ عنوان شنا نکنید.
- از آشامیدن آبهای مشکوک در پارکها، باغها و فضای سبز و از مصرف آب آشامیدنی که در منبعهای آب و سقاخانههای کنار خیابان که دارای لیوان مشترک هستند و آبی که در اتوبوسهای بین شهری که با استفاده از ظروف عمومی و از یخهای قالبی برای سرد کردن آن، عرضه میشود، جداً خودداری کنید.
- حتیالامکان تا برطرف شدن خطر سرایت وبا، از مصرف سبزیجات، کاهو، کلم، خیار، گوجه فرنگی و… خودداری کنید و در صورت لزوم، آنها را ضد عفونی نموده، سپس مصرف کنید.
- از قرار دادن سبزی و میوهجات نشسته و ضد عفونی نشده در یخچال جداً خودداری کنید.
- پیش از غذا خوردن و دست زدن به مواد غذایی، دستهای خود را با آب و صابون خوب بشویید.
- دستها را بعد از اجابت مزاج (رفتن به توالت)، با آب و صابون بشویید.
- ضمن رعایت بهداشت فردی از شنا کردن در استخر، رودخانه، نهر یا جویهای آلوده خودداری کنید.
- بیماری به مدت یک تا ۳ هفته (یعنی زمانی که میکروب در مدفوع یافت میشود) مسری است.
- با مشاهده هر مورد از ابتلا به اسهال سریعاً به مراکز بهداشتی و درمانی مراجعه کنید.
- بدون تجویز پزشک از مصرف قرصهای ضد اسهال به هر نحو خودداری کنید. بسیاری از افراد به دلیل خود درمانی و استفاده از برخی داروهای ضد اسهال در این بیماری دچار مشکلات حاد شده و باعث از دست رفتن زمان که برایشان فوقالعاده حیاتی است میشوند، زیرا مصرف این داروها موجب میشود میکروب فرصت بیشتری در روده برای تکثیر و دفع سم پیدا کند و بیماری تشدید شود.
- گزارش سریع موارد بیماری وبا به مراکز ذیصلاح از مهمترین عوامل پیشگیری است، چرا که نتیجه آن بیماری یابی زودرس در جامعه و درمان سریع آن بیماری خواهد بود.
سال های سال بود که دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و کار به جایی رسید که از هم جدا شدند.
از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم…
حکایتی از کریم خان زند
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟
مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم.
خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .
مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود
او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد
ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند
و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد
تا این که هوا کاملاٌ تاریک شد.
به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد
سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند
حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند
.پ کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت،
در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود،
ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد..
سقوط همچنان ادامه داشت
و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد.
داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است
که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود..
در آن لحظات سنگین سکوت، چاره ای نداشت جز اینکه فریاد بزند:
“خدایا کمکم کن”.
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟
- نجاتم بده.
- واقعاٌ فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور کمرت را ببر
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت
و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند.
روز بعد،
گروه نجات آمدند
و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند
که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود
در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!
و شما؟
شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟
آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟
هیچگاه به پیامهایی که از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شک نکنید.
هیچگاه نگویید که خداوند فراموشتان کرده یا رهایتان کرده است.
هیچگاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمیکند
و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.